سیمین بهبهانی و سپهر رنگین کمانی اش

فرزانه ميلانی

در تاریخ کهن ادبيات فارسي شاید هيچ شاعري چون سیمین بهبهانی مورد تمجید شاعران همروزگارش نبوده است؛ نه تنها برای نوآوری هایش در غزل بلکه به خاطر عشق اش به آزادی و عدالت و احترامش به حرمت و شأن انسان. 1

اين حرف آخرين است
‌اين جا سخن زسيمين است
‌از صعوه نيست
‌زشاهين است
وقتي
‌بردوش خود رداي شهامت
‌برقلب خويش ناوک تهمت را
هموار مي کند
من ‌تنها به جز سپاس و ستايش سرودنم ‌
کاري نمي کنم ‌
افسوس می خورم که چرا
هرگز در اين دقايق بحراني
‌اسطوره‌ي شهامت و رادي را
ياري نمي کنم ‌
بردست آن الهه قول و غزل، بسي
‌بايست بوسه زد. 2

امّا تنها در سال هاي اخير است که کتاب ها و نوشته های فراوان آثار بهبهاني را بررسیده اند. محبوبيت و اهميت او به حدي رسيده که علي دهباشي در کتابش در بارۀ او مي نويسد: «از سه سال قبل که اين کار را آغاز کردم تا آخرين روزي که کتاب را به حروفچيني سپردم، مقاله، نامه و پيام از سوي دوستداران سيمين بهبهاني مي رسيد که اگر قرار بود مجموعۀ اين مقالات و. . . را منتشر کنيم کار اين کتاب به سه مجلد مي رسيد.» 3

با این همه، هنوز در زمينۀ نقد ادبي جای بررسی های بیشتر برای آثار و کارنامۀ این شاعر سرشار از شور زندگی و آزادی باقی است. البته بهبهاني هرگز بافت زبان، سبک و سياق، بینش فلسفي و رنگ و زنگ معاني و مضامين اشعار خود را در خدمت همه پسند کردن آثارش ننهاده است. و چنان است که می گوید:

وقتي که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
وقتي هوا -- هواي تنفس، هواي زيست --
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتي در انتظار يکي پاره استخوان ‌
هنگامه يي زجنبش دمها به پا شود
وقتي که سوسمار صفت، پيش آفتاب
‌يک رنگ، رنگها شود و رنگها شود
وقتي که دامن شرف و نطفه گير شرم ‌
رجاله خيز گردد و پتياره زا شود
بگذار در بزرگي اين منجلاب ياس
‌دنياي من به کوچکي انزوا شود. 5

جوامع ایرانی بیرون از وطن بهبهاني را بارها بزرگ داشته اند و در سال های اخیر سازمان های گوناگون ادبی و فرهنگی در جهان به تحسین و تقدیر او برخاسته اند. اگر در زادگاهش آن چنان که باید به بزرگداشتش نرفته اند شاید به خاطر محبوبیت عالمگیر سروده های آزادی طلبانه و بیداد ستیزش باشد.

ترکه نيستم که شوم خم، کاج استوار بلندم ‌
بامن است ذات صلابت، گرچه قطعه قطعه کنندم
‌بادلي چو آينه صافي برکه يي به بام نشسته ‌
بي ثمر نبود و نبادا نقش اگر بر آب فکندم
. . . بيد را بگو که بلرزد، باد را بگو که بتازد
ننگ بيد و باد مبادم، کاج استوار بلندم. 6

هدف این نوشته مروری کوتاه بر هشت خصيصۀ شاخص سروده های شاعری است که در هيچ قاب و قالب واحدي نمي گنجد و آثارش را باید از زوايا و ديدگاه هاي گوناگون بررسید. این هشت ويژگي که در مجموع به شعر بهبهانی رنگ خاصي داده اند عبارتند از کيفيت و کميت آثار، حق طلبي و حق گوئي مستمر، بهره جوئی خلّاق از قالب و محتوا و مخاطب غزل که خفته در بستر احتضار می پنداشتنش، بازخواني مفاهيم غزل و شأن غزلسرا، امکانات بياني و روايي تازه در شکل مالوف غزل و سرانجام خانگي کردن تجدد ادبی.

بهبهاني همچون منبت کاري زبردست از بن مايه هاي گوناگون فرهنگ ايران الهام گرفته و سروده هائی پر محتوا با مضامینی بس گسترده بر خامه آورده است. بسیاری از این سروده ها،گذشته از پرداختن به نکاتی معطوف به هستي آدمي و پرسش هاي ازلي/ ابدي، اشاره های بس ظريف به متون مذهبي دارد. او از آيات قرآني و احاديث اسلامي، از سخنان بودا و عيسي مسيح، از اسطوره ها، ضرب المثل ها و متل های ایرانی و افسانه های مردمی بهره مي گيرد. اشعارش گاه مایه از فلسفه و تاريخ دارند و گاه از طنز عامیانه. بهبهانی به آثار هنر و ادب غربیان نیز بی عنایت نیست. از عروسي فيگارو و والتز دانوب آبي ياد مي کند و از بينوايان ويکتور هوگو.

در سال های اخیر، امّا، بسیاری از سروده های بهبهانی بازتاب اندوه و دغدغۀ خاطر او نسبت به رویدادهای مصیبت باری بوده است که در میهنش رخ داده. در این سروده ها است که او تجربۀ تلخ هم میهنانش را به رشته می کشد؛ از جنگ و انقلاب و ارعاب و زورگوئی و ستمگری شکوه مي کند؛ به سوگ دانشجویانی که در یورش به خوابگاهشان جان داده اند مي نشيند و زندانيان سياسي را به یاد می آورد و براي جنازه هاي سوراخ سوراخ شده و اعداميان بي دادگاه و بي دادرسي اشک غم مي فشاند؛ دربارۀ گرسنگی بی نوایان، تعطيل دانشگاه ها، تجمع و اعتراض منتقدان، بستن کانون نويسندگان و توقیف روزنامه ها و مجلات مي سراید؛ سنگسار زني بي گناه و شلاق خوردن مردي تحقير شده در ميدان شهر را به خاطرۀ تاریخ می سپرد و به هر فرصتی از مرگ آزادی سخن می گوید؛ از فساد و ريا سخن به ميان مي آورد و در همان حال به زباني بي پروا دريافت و تعبيري مستقيم از عشق و بوس و بر و آغوش مي دهد.

بهبهانی با همۀ دلبستگي عميقش به ايران در جهاني فراخ و بي مرز مأمن مي گزيند. جهاني که کروي شکل است و شرق و غرب و يمين و يسار برنمي تابد. 7 اين جهان گسترده و بي مرز، اين تنوع و درهم تنيدگي ديدگاه ها و اين دانش گسترده و بي تکلف اگر در ادبيات معاصر فارسي بي نظير نباشد مسلماً کم نظير است.

ولي نه تنها کيفيت سروده هاي بهبهاني که کمیّت آثارش نیز به او جائی استثنائی در عرصۀ ادب معاصر ایران داده است. اگر اندگي بيش از 50 شعر از قرّةالعين به جاي باقي مانده، اگر پروين اعتصامي در طول 20 سال شاعري 210 شعر سروده که اندکي بيش از 5000 بيت است، اگر فروغ فرخ زاد به اعتبار 128 شعر بديع که در طول 15 سال سروده جايگاه ويژه اي در ادب فارسي به خود تخصيص داده، بهبهاني تا به امروز بيش از 600 قطعه شعر در 16 مجموعه منتشر کرده است. 8

افزون بر سرودن شعر، بهبهانی يادواره اي از همسر دومش، منوچهر کوشيار، با عنوان «آن مرد، مرد همراهم »(1369) نوشته؛ کتابي را از فرانسه به فارسي ترجمه کرده («شاعران امروز فرانسه» 1379)؛ دو مجموعه داستان کوتاه و خاطره منتشر کرده، «با قلب خود چه خريدم؟» (1375) و «کليد و خنجر» (1379)؛ بيش از 300 ترانه سروده؛ دو مقدمه بديع بر ديوان پروين اعتصامي و گزينه اي از شعرهاي لعبت والا، «پرگشودن ها به هواي پرواز» (1385)، نوشته؛ مؤخره اي بر کتابي در بارۀ دون خوان فراهم آورده و در روز «آشتي ملي و روز زن» در باره آزادي بيان و قلم در ايران نقدی منتشر کرده که گواه دیگری بر صداقت، شهامت، و ژرف انديشي اوست.

بخشی از سروده های سیمین بهبهانی بی آن که گزاشگر خبر باشد روایت منظوم تحولات يکي از حساس ترين دوره های تاریخ معاصر ايران است. گرچه این سروده ها معلول و متأثر از وقايع زمان و دوره ای خاص است ولي از زمان و مکان فراتر مي رود، صورت کلي و عمومي و انساني پيدا مي کند و تبلور روح تاريخ به زبان زيباي شعر مي شود. گرچه در شعرهاي آغازينش به نمونه های فساد و بیداد در عرصه های گوناگون اجتماعی پرداخته («نغمه روسپي»،«رقاصه»، «طلاق»، «واسطه»،«جيب بر»، «کارگر») اما به تدريج سرنوشت تاريخي ايران مدّ نظرش قرار گرفته و اسباب و عوامل بی عدالتی ها زمینۀ اصلی سروده هایش شده است.

نوبت اقرار زن تا چار شد،
حکم دين از رجم او ناچار شد
اين گره را دست حاکم باز کرد؛
راز پنهان فاش در بازار شد.

مؤمنان را شرع انور زد صلا؛
سينه هاشان مشرق الانوار شد.
اين يکي بربام شد، آن بردرخت؛
سنگ و نيرو محض دين ایثار شد.
کم کمک در دست ها يارا نماند؛
شوق اندک، خستگي بسيار شد.

زن هنوزش نیمه جاني مانده بود،
پاسدارش هفت جان شد، يار شد؛
تخته سيماني فراز آورد و سخت ‌
برسرش کوبيد و ختم کار شد. . . .

گفتم از امداد غيبي دان که دین ‌
با زمان همرنگ و همرفتار شد؛
عصر سيمان است و عصر سنگ نيست؛
سنگسار القصه سيمانسار شد. 9

بهبهاني بيداد و استبداد و تبعيض و تعصب را بر نمي تابد. مسحور و مفتون گرايش و انديشه ای خاص و یا پاي بند گروه و فرقه اي مشخص نیست. در گفتن حقیقت و ترسیم واقعیات و طلب آرمان خطر را به جان می خرد.

هیچ ظلمت، هیچ تهمت در حریمم ره ندارد
نوربخش و پاکدامن، آفتاب و آسمانم ‌
تاجي از دل هاي عاشق بر سرگيسو نهادم
‌زان که خود خود عاشقترين در حلقه عاشقترانم
‌از پي دل رفتم و دنبال هر باطل نرفتم ‌
هرچه دل گفت آن بگو، ناگفته آمد بر زبانم
‌عشق در من کرده گل، گر سنگسارم کرد بايد
تن هدف کردم؛ بيا تا سنگ را در گل نشانم 10

بهبهاني انديشه و خيال را در هم آميخته و با زباني فشرده و گوشنواز با خوانندگان پیوندی عاطفی تنیده است. او با بهره جوئی از مضامين نو، و تعابير و تصاوير بکر و سبکی متنوع، در غزل، اين آشناترين و قديمي ترين شکل شعر فارسي که بيش از هزار سال در حافظۀ فارسی زبانان جای کرده و بسياري آن را «خفته» و حتي «مرده» پنداشته اند، حياتي نو دميده است. در یک کلام، غزل سنّتی را از زیر غبار چند صد ساله برکشیده و آن را به مضمون و محتوا و شکل و سبک و مخاطب تازه آراسته است.

استقبال بهبهاني از غزل سنتي به نحو‌ي حيرت آور غير سنتي است. او نوگرائی را تنها در بلندي و کوتاهي ابيات یا گسستن کامل از گذشته نیافته است. او با درهم آميختن نوين و کهن ساخت و بافتي بديع آفریده که در شکل غزل است امّا در محتوا و زبان و مخاطب و ديد با غزل سنتي تفاوت بسیار دارد. به قول ضيا موحد «سيمين بهبهاني هم به دسته عروضيان متعلق هست و هم نيست و جالب بودن قضيه هم در همين است.» 11

غزل های بهبهاني اغلب کشش و فضاآفريني يک قصه را دارد. او هم در شکل مالوف غزل تصرّف هائی جالب و بدیع کرده و هم آن را با شیوه های بیانی نوین تواناتر ساخته است. با استفاده از شگردهاي روايي، بهبهاني به گفت و گو و منازله مي نشيند، از طنز بهره مي گيرد، جريان سيال ذهن را به شعرش راه مي دهد و به داستانسرايي روي مي آورد. او که همچون نياي مادري اش، شهرزاد قصه گو، راوي و نقال مي شود، هرگز رویدادهای روزگار و مناسبات انساني را سياه و سفيد تأويل نمي کند. انسان ها را به دو جبهۀ متخاصمِ خوب و بد، مستضعف و مستکبر، حاکم و محکوم، زنانه و مردانه متعلق نمي داند. جهان او مالامال از تاريکي مطلق یا روشنايي محض نيست و همچون جهان شهرزاد قصه گو جهان قوس و قزح است.

بهبهانی ویژگی ها و خصايل انساني را در انحصار يک جنس يا گروهی خاص از مردمان نمی داند. می خواهد زن و مرد را بیرون از قفس تنگ تعاريف زنانگي و مردانگي ببیند و بشناسد. از همین روست که نيک و بد، زشتي و زيبايي، داد و بي داد، دوستي و دشمني، وفا و پيمان شکني زن و مرد را در کنار يکديگر گنجانده. به دیگر سخن، از آغاز کار شاعري تا به امروز زنانگي هرگز محبس ذهنيّت بهبهاني قرار نگرفته و در همه حال فراخناي سرنوشت بشري-- از زن و مرد-- مد نظرش بوده است. با اين همه، بهبهاني به اعتبار زن بودنش طبعا منظري زنانه دارد. او با تصرف کامل در بنيان غزل نه تنها به معشوق مفهومي نو داده بلکه رابطه سنتي زن و غزل را دگرگون کرده است. در اشعار غنائی اش حجاب رمز و راز از گرد مرد برگرفته شده تا حضوري جسماني يابد و هاتف و موضوع عشق شود. چنین است که زن شاعر نيز حق انتخاب و قدرت بيان يافته، معشوق را برگزيده و غزلسرا شده.

اي باتو در آميخته چون جان، تنم امشب
‌لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب ‌
مريم صفت از فيض تو-- اي نخل برومند! --
آبستن رسوايي فردا، منم امشب
‌اي خشکي پرهيز که جانم زتو فرسود!
روشن شودت چشم، که تر دامنم امشب ‌
مهتابي و پاشيده شدي در شب جانم
‌از پرتو لطف تو چنين روشنم امشب ‌
آن شمع فروزنده عشقم که برد رشک
‌پيراهن فانوس، به پيراهنم امشب ‌
گلبرگ نيم، شبنم يک بوسه بسم نيست ‌
رگبار پسندم، که زگل خرمنم امشب
‌آتش نه، زني گرم تر از آتشم اي دوست!
تنها نه به صورت که به معني زنم امشب ‌
پيمانۀ سيمين تنم، پر مي عشق است ‌
زنهار از اين باده، که مرد افکنم امشب!. . . 12

با این همه، مظهر درخشان خلاّقیت سروده های بهبهاني را خانگي کردن تجدد باید شمرد. او با آشتي دادن مفاهيم و مقولات به ظاهر ناهمگون شرق را به غرب، نو را به کهن و الگوهاي مردانه را به منظر زنانه پيوند داده است. غزل هايش از فرهنگ دیرپای ایران بس بهره برده و از همین رو درک و فهم کامل آنها مستلزم آشنايي با اين فرهنگ است و شناخت جهانبینی نهفته در غالب آن ها نیازمند خواننده ای که معتقد به نسبيّت شناخت و حقيقت باشد و پذیرای سیر توقّف ناپذیر تجدّد.

شايد بتوان استفاده بديع بهبهاني از سیما و سیرت کولي در اشعارش را بهترين گواه تلفيق مضامين نو با قالب غزل و بازانديشي و باز خواني مقوله هاي سنتي دانست. او نخستین شاعر معاصر ایران است که به احیا، بازسازی و نوخوانی چهرۀ آشنای کولي پرداخته و از تصويري آشنا و بومي تفسيري نا آشنا فراهم آورده است بیشتر به این نیت که بر ارج و اهميت آزادي تحرّّک تاکيد کند. چه، برای او تحرّکِ نامشروط حق و ويژگي شهروند متجدد و زير بناي آزادي انسانی است همچنان که دستیابی به آموزش و پرورش، نیل به استقلال مالی و حضور فعال در عرصه هاي اجتماعي و بالندگي در پهنه هنري نیز جملگي نيازمند آزادي تحرّّک اند.

تحرّک همزاد تجدّد و از شاخص هاي اصلي آن است. به گفتۀ میلان کوندرا، نویسندۀ توانای چک، تجدّد ادبي زماني آغاز شد که دن کيشوت مأمن و مأواي خويش را به قصد کشف جهان وا نهاد، خلوت خانه و آرامش جهان مألوف را ترک کرد و همراه يار وفادارش سانچو پانزا به استقبال مرارت و سختي رفت تا دنيايي ديگر را بيازماید. 13 طبعاً مراد کوندرا اين نبوده که قبل از دن کيشوت ديگران ترک يار و ديار نگفته بودند. اشارۀ او را باید به اين واقعیت دانست که اگر در قرون وسطا جنگ و زيارت و نياز مالي و انگیزه های سياسي دلائل عمدۀ تحرّّک بودند با آغاز تجدّد تحرّک انگيزه هايي نو يافت و از آن پس مختص به يک قشر و گروه خاص نبود. گاه به شکل کوچ روستائيان به شهرها تجلي مي کرد و گاه همچون دن کيشوت، دلاور مانش، سوار بر مرکب نگون بختش نماد پويندگي و جويندگي مي شد. تجدّد با سير و سلوک انسان هايي آغازيد که مرزهاي ديار در خود فروبسته و منزوي را در نورديدند.

شايد بهمين خاطر ميشل فوکو معتقد بود که با ريشه گرفتن تجدّد و تثبیت آزادی و حق تحرّّک شهروند مفهوم مجازات هم دگرگون شد. اگر در جوامع سنتي کيفر بزهکار شکنجه و شلّاق و اعدام بود با تجدّد شهروند گناهکار از حق تحرّّک محروم شد و زندان به متداول ترين ابزار مجازات بدل گردید. گرچه، «زندان پر قدمت تر از آن است که بتوان گفت با تدوین قوانين جديد پدید آمده است،» 14 ولي رونق بي سابقۀ آن در نظام کيفري چند قرن اخير مؤيد اهميتي است که جوامع متجدّد براي تحرّک آزادانۀ شهروندانشان قايل شده اند.

امّا، آن هنگام که غرب به راه تجدّد گام نهاد و تحرّّّک را يکي از اساسي ترين حقوق مدني انسان شمرد، جامعۀ ايران زنان را همچنان به عرصۀ اندرون محدود و مقیّد نگاهداشت و مانع حضور فعّالشان در فضای رو به گسترش اجتماعی شد. 15 در حالي که تحرّک برای مردان همواره ارزشي والا و ستودني قلمداد مي شد، براي زنان شکستن مرزهاي تعيين شده جايز به شمار نمي رفت. از همین رو، براي قرن ها، دیواري نمادين فضا را در ايران به دو بخش اندروني/بيروني تقسيم کرده و عرصه هاي عمومي را مختص مردان دانسته بود. نظام اجتماعي نه تنها بر پایۀ قوم و تبار و مذهب بلکه بر اساس جنسيت نيز چندپاره بود. تمايزي اساسي و شناخت شناسي ميان دنياي زن و مرد وجود داشت.

همان فرهنگي که دور خانه ها ديوار مي کشيد و زن را درون ديواري پارچه اي و سيّار محصور مي کرد، حضور وي را در فضاهاي عمومي برنمي تابيد، جاي زن آرماني را در چهار ديواري خانه می دانست و سکون او را نه تنها تشويق و ترغيب می کرد بلکه به آن مشروعيت و تقدّسی خاص می بخشید. زن ناشزه، يعني زن نافرمان و خاطي، زني بود (و هست) که بي عذر موجه و بدون توافق همسر خانه را ترک مي کرد. برعکس، زن پارسا پا از گليم خود فراتر نمي نهاد. تحرّک زنان غير لازم و حتي خطرناک و فتنه برانگيز پنداشته مي شد. گويي تفنّني خطرزا بیش نبود. فرهنگ حجاب پاسدار چنين جدايي دنياي زن و مرد بود که گاه به تحبيب و زماني به تهديد، حق حرکت آزاد را از زنان دريغ مي کرد. براي خروج از خانه، حتي براي انجام فرايض مذهبي مانند زيارت و سفر حج، زنان مزدوج نيازمند اجازۀ همسرانشان و زنان مجرد محتاج موافقت اولیائشان بودند.

باور عمومي براين بود که تحرّک زنان نتيجه اي جز هرج و مرج و بي بند و باري ندارد، زیرا زن و مرد همچون پنبه و آتش اند و اگر نيازهاي جنسي آنان محدود نشود لاجرم فتنه برمي خیزد. براي حفظ و تداوم ميراث مردانه، رفتار جنسي زنان نماد عفت قومي و عمومی به شمار می رفت. 16 مفاهيم اعتباری اخلاقی چون نجابت، حجب و حيا، شرم و ناموس و حتي غيرت و مردانگي رابطه اي تنگاتنگ با فضا داشت و ملازم غيبت زنان از عرصه هاي عمومي بود.

از اواسط قرن نوزدهم، به تدريج اين باور که زنان ايراني زندانياني بيش نيستند رواج یافت. نهضت تجدّد همزاد تلاش زنان و مرداني شد که دستيابي گسترده زن و مرد را به عرصه هاي عمومي حق شهروند مي دانستند. 17 از همان آغاز، قيام عليه محدوديت هاي دست و پا گير با موجي از مخالفت مواجه شد. ولي با همه ضديت ها و کارشکني ها، زنان در جستجوي افق هاي تازه بر دامنه تحرک خود افزودند. با شروع دوره ای نوين در مناسبات اجتماعی در ايران جغرافياي فرهنگي جامعه به سوی دگرگونی های روزافزون رفت. فضاهاي عمومي ديگر در انحصار مردان نبود و زنان نیز به تدريج و با سرعتي فزاينده به آن راه یافتند. بدين سان، مرز ميان زن و مرد و همراه آن مرز ميان خصوصي و عمومي، محرم و نامحرم، نجيب و نانجيب رنگ باخت. امّا هرچه شمار زنانی که فضاهاي مألوف را وا می گذاشتند بالاتر می رفت ناخشنودی تجددستیزان نیز تشدید می شد. ديري نپائيد که حضور زنان در کوي و برزن تجسم آلودگي فرهنگ اصيل و ملي پنداشته شد.

مناديان و معاندان تجدد سکون یا تحرّک زنان را کانون بحث ها وکشمکش های خود کردند. گاه حضور زن در عرصه هاي عمومي نشان غرور ملي و زماني نماد شرم قومي دانسته شد؛ زماني درد بود و گاهي درمان درد. زماني رذيلت بود و گاهي فضيلت. مشکلات جامعه گاه به تلويح و زماني به تصريح به حساب حضور زنان در عرصه های عمومي گذاشته شد. چنین زنانی را چون دشمنان داخلي و ستون پنجم نیروهای استعماری و امپرياليستي دانستند و به خيانت متهمشان کردند. بسيار کسان گسیختن شيرازه هاي اخلاقي جامعه را نتيجۀ آزادي حشر و نشر زن و مرد در عرصه هاي عمومي پنداشتند.

شايد هيچ منبعی معتبر تر از ادبيات زنان در روایت و تشریح نقش محورين تحرّک در آغاز و ادامۀ سیر تجدّد نباشد. رويارويي با تجربۀ تجدّد در ايران محور بسياري از جدال هاي اجتماعی و فرهنگي در جامعه شد. امّا در کنار آن جنبش ديگري هم نطفه بست و ريشه گرفت؛ جنبشی که خونين و خشونت آميز نبود و تنها به یاری قلم به نبرد ارزش هاي حاکم رفت؛ همان جنبشی که حاشيه نشيني نيمي از جامعه را نپذيرفت، حيطه و مفاهيم زنانه و مردانه را گسترده کرد، طلسم غيبت زنان در عرصه هاي عمومي را شکست و انديشه خلاق را در خدمت يک خانه تکاني فرهنگي نهاد.

شمشير خويش برديوار آويختن نمي خواهم
‌باخواب ناز جز درگور آميختن نمي خواهم:
شمشير من همين شعر است
‌پُرکار تر زهر شمشير
با اين سلاح شيرينکار
خون ريختن نمي خواهم
‌جز حق نمي توانم گفت ‌
گر سر بريدنم بايد
سر پيش مي نهم وز مرگ
‌بگُريختن نمي خواهم.
اي مرد من زنم، انسان، ‌
بر تارکم به کين توزي
‌گر تاج خارنگُذاري‌
گل بيختن نمي خواهم
‌با هفت رنگ ابريشم
‌از عشق شال مي بافم
‌وين رشته هاي رنگين را
بگسيختن نمي خواهم
‌هرلحظه آتشي در شهر
افروختن نمي يارم
‌هر روز فتنه يي دردهر
انگيختن نمي خواهم
‌اي زن ستيز بدفرجام ‌
جنگ و جنون و جهلت بس!
اين جمله گرتومي خواهي
‌ هيهات، من نمي خواهم. . . 18

نفس نويسندگي ورود به گستره هاي همگاني است. نوعي کشف حجاب است. تسرّي به جهان ديگران است. نويسندگي به زن حضوري اجتماعي و علني مي بخشد و مرز ميان محرم و نامحرم را در مي نوردد. همین تحرّک و تموّج دريغ شده از زنان محور اصلي و درونمايۀ آثار زنان شاعر و نويسندۀ معاصر ايران است. از همان لحظه که قرة العين با باد صبا همگام و همراه شد و مرزها را پيمود تا به امروز که سيمين بهبهاني خود را کولي مي داند و همانند کولي اشعارش ديوار سکون و سکوت را مي شکند، زنان نويسنده و شاعر بر تحرّک آزاد پاي فشرده و مرزهاي تصنعي تحميل شده بر زن را برنتافته اند. بي سبب نيست که کلماتي همچون قفس و زندان و افعالي همچون برخاستن، پريدن، در راه بودن، پرواز کردن، و اوج گرفتن در شمار متداول ترين واژه ها در نوشته ها و سروده هاي زنان است.

و همين پرواز و بي مرزي جان و لُبّ کلام آثار بهبهاني است که می گوید: «اگر آرش کمانگير جان در تير نهاد و آن را پرواز داد تا مرز کشورش را بسازد، من جان در کلام نهادم و پروازش دادم تا انديشه شاگردانم را پرواز دهم و بي مرزي را بسازم.» 19 بهبهاني این اعتقاد دیرینه دربارۀ «جاي زن» را همواره به چالش طلبیده و بی پروا از تیر تهمت و تکفیر با جيره بندي فضا و تسلط انحصاری مردان بر آن به ستیز برخاسته است. اگر پرنده و پرواز در اشعار اکثر زنان شاعر صد سال گذشتۀ ایران نقشي محورين ايفا کرده، این کولي است که در اشعار بهبهاني رخ می نماید و در هيچ مدار بسته اي محبوس نمي ماند.

کولی در ذهن و خاطرۀ ايرانيان معانی و ویژگی های گوناگون و گاه ضد و نقيض را تداعی می کند. از آن جمله این که او پیوسته در حرکت و خانه به دوش است. از دهي به دهي، از شهري به شهري و از دياري به ديار ديگر سفر مي کند. در پرده نمي نشيند و بی پرده سخن مي گويد. زباني دراز و پايي تيز دارد. سنگين و صامت نيست. دهخدا واژه کولي را مترادف با «زن بي شرم، بسيار سخن و دشنام، پر داد و فرياد، سليطه، آپاردي و فاحشه» می داند. کولیگري در زبان فارسي باري منفي دارد و لغت نامه ها آن را مترادف با «غرشمالي، ارقگي و داد و فرياد بيهوده کردن» مي دانند. و البته اين همه جاي چندان تعجب نيست. فرهنگي که براي قرن ها زن را خانه نشين و محصور اندروني خواسته و او را سنگين و صامت پسنديده، فرهنگي که از تحرک زن هراسي عميق داشته و واژگاني همچون «خيابانگرد»، «ولگرد» و «هرجائي» را براي زن مترادف با فحشا دانسته، طبعاً تحرک بي امان کولي خوشایندش نیست و آن را به آساني برنمي تابد.

بهبهاني بارها در اشعار و گفته هایش به اين نکته اشاره کرده که کولي اشعارش خود اوست. «کولي منم، آه! آري، اينجا به جز من کسي نيست؛ / تصوير کولي است پيدا، رويم در آئينه تا هست». 20 او با روايتي نو به اين مهاجر ازلي سيمايي توانمند مي بخشد. دلبستگي بهبهاني به اين انسان طرد شده ولي آشنا و پرتوان در واقع دست رد زدن به بسياري از ارزش هاي سنتي در بارۀ زنانگي و به ويژه در بارۀ «جاي زن» است. کولي بهبهاني استقلالي محصور ناشدني دارد، بر سرنوشتش حاکم است، تخته بند خانه نيست. در پستو نمي ماند. رام نمي شود. زنداني معاني آرماني نيست. از شرق است ولي به غرب سفر مي کند. قدرتي جادويي دارد. کف مي بيند. فال مي گيرد. گذشته را مي داند. آينده را پيش بيني مي کند. مشکل مي گشايد و دعا مي نويسد.

کولي بهبهاني با همه شباهت هاي آشکارش با تصوير آشناي کولي ویژگی های بدیع و جالب دیگری نیز دارد که نه جزيي اند و نه تصادفي. هر دو مي خوانند، مي رقصند، مي خندند و هاي و هوي مي کنند. هردو زبانی دراز و رويي باز دارند. در پرده نمي نشينند و در پرده سخن نمي گويند. پیوسته در حرکت اند و خانه به دوش. امّا کولي بهبهاني حضوري قايم به ذات خود دارد. او نه وسوسه گر ابدي است نه حوري هميشه باکره. نه فريبکار است نه فريب خورده. نه ابله است نه سست بنيان. انساني است آگاه که مي خواهد آزاد باشد، دوست بدارد و دوستش بدارند. هرچند ملعبۀ دست سوداهاي جنسي نيست ولي به نفي عشق و نيازهاي جسمي هم تظاهر نمي کند. کولي بهبهاني مرز شکن است و مرز پيما. راکد ماندن و در گودالي خشک شدن را برنمی تابد. الفتي با حصار ندارد. همواره در جريان است و همچون نسيم صيد ناشدني. طاغي و عاصي است و يال اسب تازنده اش باد را شانه مي زند.

با قدم هاي کولي، دشت بيدار مي شد؛
با زلال نگاهش، برکه سرشار مي شد.
لب زهم باز مي کرد، کهکشان مي درخشيد. . .
موي بر چهره مي ريخت، آسمان تار مي شد. . .
تيغه اعتمادش -- در دو پستان نهفته --
با دل نابکاران، گرم پيکار مي شد.
يال اسبش که مي تاخت، باد را شانه مي زد؛
ضرب نعلش که مي کوفت، رقص تاتار مي شد. 21

بهره جوئی بهبهاني از تصوير کولي براي باز انديشي و بازخواني مفاهيم زنانگي را باید کاری درخشان و بی نظیر شمرد. او قدرت و نه غرشمالي کولي، استقلال و نه آوارگي اش، تظلم و نه ارقگي اش، تحرّک و نه ولگردي اش را بر مي کشد و تصويري ناآشنا از اين چهرۀ آشنا ارائه مي کند. صداي کولي که همچون بدنش در کوچه و بازار گذر دارد براي بهبهاني حرمت بودن است و لازمۀ زندگي، نه نشانۀ بي حيايي و «کوليگري».
کولي ! به حرمت بودن، بايد ترانه بخواني
‌شايد پيام حضوري تاگوش ها برساني.
دود تنورۀ ديوان سوزانده چشم و گلو را،
برکش ز وحشت اين شب فریاد اگر بتواني. . .
کولي ! براي نمردن، بايد هلاک خموشي!
يعني به حرمت بودن، بايد ترانه بخوانی. 22 

* استاد بخش ادبیات فارسی و مطالعات زنان در دانشگاه ویرجینیا.


پانوشت ها:

1. سيمين بهبهاني به سال 1306 در تهران زاده شد. مادرش فخرعظمي ارغون، و پدرش عباس خليلي، نويسنده و شاعر بودند. تحصيلات متوسطه را تمام نکرده بود که با حسن بهبهاني ازدواج کرد و عليرغم مشکلات فراوان رشته حقوق قضايي را در دانشگاه تهران به پايان رساند. بهبهاني تدريس را به حرفه هاي ديگر ترجيح داد و تا بازنشستگي دبير دبيرستان هاي تهران بود. براي شرح مفصل زندگي بهبهاني ن. ک. به: نیمۀ دیگر، ویژه سیمین بهبهانی، شماره 1، دوره دوم، پائيز 1372.
2 . حميد مصدق، نيماي غزل، به کوشش علي دهباشي (تهران: نگاه، 1383)، ص 631.
3 . زني با دامني شعر به کوشش علي دهباشي (تهران: نگاه،1383)، ص 15.
4 . نيمه ديگر، ويژه سيمين بهبهاني، ص 27.
5. سيمين بهبهاني، «دنياي کوچک من،» گزينه اشعار (تهران: مرواريد، 1367)، ص137.
6 . سيمين بهبهاني، يک دريچه آزادي، (تهران: سخن،1374)، ص 175.
7 . ن. ک. به: شعر «زمين کروي شکل است،» يک دريچه آزادي، صص 129-130.
8. (سه تار شکسته (1330)؛ جاي پا (1335)؛ چلچراغ (1346)؛ مرمر (1342)؛ رستاخيز (1352)؛ خطي زسرعت و از آتش (1360)؛ ارژن (1362)؛ گزينه اشعار (1367)؛ کاغذين جامه (1371)؛ کولي و نامه و عشق (1373)؛ عاشق تر از هميشه بخوان (1373)؛ يک دريچه آزادي (1374)؛ جاي پا تا آزادي (1377)؛ از سال هاي آب و سراب (1377)؛ يکي مثلاً اين که (1379)؛ مجموعۀ اشعار (1384) و اي ديار روشنم (1385).
9. سيمين بهبهاني، «در کوي و گذار6،» کاغذين جامه (سن حوزه: نشر زمانه،1371)، ص. 157.
10 . «شانۀ فیروزه،» یک دریچۀ آزادی، ص 172.
11 . ضيا موحد، «تأملی در شعر سيمين بهبهاني،» نيمه ديگر، ويژه سيمين بهبهاني، صص66-63.
12 . سيمين بهبهاني، «رگبار بوسه،» رستاخبز ( تهران: زوار، 1352)، صص11- 12.
13 . . ن. ک. به:
Milan Kundera, The Art of the Novel, translated by Linda Asher, New York, 1988, pp. 3-20
14. ميشل فوکو، مراقبت و تنبيه؛ تولّد زندان، مترجمان نيکو سرخوش و افشين جهانديده، (تهران ، نشر نی، 1378)، ص 286.
15 . جالب آنکه در همان کتاب دن کيشوت که نخستين شاهکار ادبيات مدرن جهان است، زنی پوشيده در حجاب اسلامي که زورايدا نام داشت در صحنه ادبيات غرب رخ نمود. قبل از زورايدا زنان مسلماني که در صحنه ادبيات اروپا ظاهر مي شدند زناني مستقل و قدرتمند بودند و هرگز در حجاب رخ نمی نمودند. از براميمند (Bramimonde)تا نيکولت (Nicolette)و شاهدختهاي متعدد جملگي نه مظلوم بودند و نه محجوب ، نه محصور بودند و نه تبعيدي ورطه اي هولناک. برعکس، نقشي عامل و فعال ايفا مي کردند، و حضوري انکار ناشدني و اراده اي آهنين داشتند.
براي بحث جامعي در اين زمينه ن. ک. به:
Mohja Kahf: Western Representation of the Muslim Woman: From Tergamant to Odalisque, Texas, 1998.
16. هرچند جدايي دنياي زنان و مردان بسان نوعي آرمان بشمار مي آمد ولي هرگز به طور کامل تحقق نمي يافت. زنان مسن تر که اغلب به نظر جامعه ميل جنسي نداشتند و آن را در ديگران برنمينگیختند به تحرّک جنسي بيشتر مجاز بودند. به علاوه زنان طبقات فرودست، زارعان، و عشاير نيز نمي توانستند آرمان هاي جدايي زن و مرد را رعايت کنند. نياز مالي يا شرايط زندگي آنان ايجاب مي کرد که براي امرار معاش راهي کوي و برزن شوند.
17 . بيش از صد و پنجاه سال است که تجربۀ تجدّد محور و مبحث جنبش هاي سياسي، مذهبي، فلسفي، و ادبي در ايران بوده است. مورخان و منتقدان به تفسير دربارۀ این مقوله نوشته و مختصّات آن را چه به عنوان الگوی يک نظام اجتماعي، چه به عنوان يک منظر و جهان بيني ويژه بر شمرده اند. نيت من در اينجا تنها بررسی پیوند ساختاری تجدّد و آزادي تحرّک زنان است.
18 . سيمين بهبهاني، «شمشیر،» اي ديار روشنم، (لوس انجلس: شرکت کتاب، 1385)، ص 85.
19 . سيمين بهبهاني، «نامه اي چاپ نشده به کيهان،» 5/3/70، ص 7.
20 . «کولي واره، 1،» دشت ارژن، ص، 20.
21. «کولی واره، 2،» همان، ص 21.
22 . «کولی واره، 3،» همان، ص 43

منبع: بنیاد مطالعات ایران