هشتاد سالگي و عشق

جدال بي‌مدعي: روايت احمد غلامي از گفت‌وگو با سيمين بهبهاني

Simin Behbahani in Shargh Newspaper

 

من در يك شب پرستاره تابستاني كه باغ رستوران سورن پر از عطر ياس بود با سيمين بهبهاني ميهمان مراسم بزرگداشت بيژن جلالي بودم. او بعد از ما آمد و انگار آگاهانه همه ما را به انتظار گذاشته بود. آراسته و پاكيزه با آرايشي ملايم و عطري متناسب سن 80سالگي‌اش، من 34 سال ديرتر از او به دنيا آمده بودم. پشت ميز نشست و كاغذ A4 را از كيفش بيرون آورد و شعري را كه با خط بسيار درشتي نوشته بود برايمان خواند: 80سالگي و عشق، تصديق كن كه عجيب است/ حواي پير دگر بار گرم تعارف سيب است. سيمين بهبهاني مي‌گويد: «بنيان تخيل بر اشتباه است.» خودم را سرزنش مي‌كنم. انگار او از خيال من آگاه است. شايد از نگاه‌هايم احساس كرده است كه زندگي‌اش را مرور مي‌كنم. نوجواني‌اش را، جواني‌اش را كجاست آن روزهاي شعر و شور عاشقي. نوجواني من كجا! نوجواني او كجا؟ و فقط آنچه در كودكي و نوجواني همه ما مشترك است، عشق‌هاي نافرجام و رنج‌هاي پايدار است. او مي‌گويد: «12 سالم بود كه جنگ جهاني دوم شروع شد؛ جنگي كه در ابتداي آن شكست‌هاي پي‌درپي متفقين بود اما رفته‌رفته ورق برگشت و در نهايت با خودكشي هيتلر همه چيز آرام گرفت.»

اما مهم‌تر از خودكشي هيتلر براي مردم آن روزگار رفتن رضاشاه بود؛ افتادن مردي سنگي كه همه در سكوت فقط و فقط نظاره‌گر فروريختنش بودند. اما سيمين بهبهاني آن روزها نمي‌دانست اين لحظات تاريخي و سرنوشت‌ساز در زندگي او چه تاثير عظيمي دارد. شاعري روشنفكر در دل جامعه‌اي شكل مي‌گرفت كه همزاد فقر، رنج و تيره‌روزي بود.

او مي‌گويد: «من هنوز به دنيا نيامده بودم كه مادرم از پدرم جدا شد. من پيش مادرم زندگي مي‌كردم و سال‌هاي سال فقط با پدرم رفت و آمد موقتي داشتم. البته پدرم هميشه نگران حال من بود. مخصوصا وقتي كه بزرگ‌تر شدم و به 16، 17 سالگي رسيدم نگراني پدرم بيشتر شد.»

همين نگراني پدر باعث شد سيمين بهبهاني ازدواج كند. اگرچه سيمين از همسرش به نيكي ياد مي‌كند اما اين ازدواج پس از سال‌ها به جدايي منتهي مي‌شود. او در متن جامعه‌اي آشفته شكل مي‌گيرد و روحش نسبت به مسايل سياسي و اجتماعي بسيار حساس است. در دوران فقر و بدبختي مردم در ايام جنگ شاعري را آغاز مي‌كند و با سن كمش درباره وضعيت نابسامان مردم و فقر شعر مي‌گويد:

«اي توده گرسنه و نالان چه مي‌كني/‌اي ملت فقير و پريشان چه مي‌كني/ سرمايه‌دارها همه در كاخ زرنگار/ تو در ميان كلبه احزان چه مي‌كني...» آغاز و پايان شعر را به ياد ندارد اما مي‌گويد: «همان زمان هرچيزي كه به عنوان ته‌مانده سيلوهايي كه در زمان رضاشاه پر از گندم بودند باقي مانده بود از خاك و خل و موش مرده و... مردم جمع مي‌كردند و با آن نان‌هايي كلفت‌ مثل نان‌هاي فرنگي درست مي‌كردند. اوايل ما در خانه آرد داشتيم خمير مي‌كرديم و مي‌داديم نانوايي اما تا اين نان به خودمان برسد كلي از آن را در راه قاپيده بودند. حتي همان زمان راجع به سيلو هم شعر گفتم كه خاطرم نيست!»

يك دانه نان بربري خريده بودم. اگر مي‌خواستم دوتا بگيرم بايد دو ساعت توي صف مي‌ايستادم. سرخوش مي‌آمدم خانه 12 سالم بود درست همسن 12سالگي سيمين بهبهاني. مش يحيي سر خيابان ايستاده بود، سلام كردم. گفت: «بيا جلو ببينم پسرم!» فكر كردم مثل هميشه گرسنه است و مي‌خواهد تكه‌اي نان بكند و خودش را سير كند. دعا‌دعا مي‌كردم زياد برندارد. چون بايد دوباره برمي‌گشتم و توي صف مي‌ايستادم. رفتم جلو و گفتم: «بفرماييد مش يحيي!» از چشم‌هايش فهميدم يكي، دو روز است نان نخورده! اما دست به نان نزد. گفت: «نه! نمي‌خورم.» گفتم: «بفرماييد قابل نداره!» گفت: «نه نمي‌خورم» خواستم بروم كه گفت: «مي‌دوني ميشه با نون بربري شتر درست كرد؟» گفتم: «با خودش يا خميرش؟» گفت: «با خودش!» گفتم! «چه جوري؟» گفت: «بيا جلو!» رفتم جلو. نان بربري را ازم گرفت. گفت: «مطمئني مي‌خواهي شتر درست كني؟» گفتم: «بله مش يحيي!» يك لقمه گنده از آن كند و گذاشت توي دهانش و با لذت جويد. بعد نگاهي به نان باقي‌مانده انداخت و گفت: «الان درست مي‌شه!» زل زده بودم به دست‌هايش و گفت: «اين كوهانش!» گفت: «دو كوهان مي‌خواهي يا يك كوهان.» گفتم: «دو كوهان!» لقمه‌اي ديگر كند و خورد و من منتظر بودم از باقي‌مانده نان‌ها شتر درآيد. كه هرگز درنيامد و من هاج و واج مانده بودم و زدم زير گريه نه براي نان، براي كلاهي كه سرم رفته بود. البته من شعري براي نان، شتر و مش يحيي نگفتم. اما آن روزگاران شعر بود و شعر بيش از هر چيزي حتي از نان شب هم براي مردم مهم‌تر بود.

سيمين بهبهاني مي‌گويد: «در آن شرايط سخت شعر زنده بود. از دختر 13 يا 14 ساله‌اي مثل من در روزنامه «نوبهار» همين شعر «ملت فقير...» در همان زمان چاپ شد. هيچ‌كس به آنها خرده‌اي نمي‌گرفت كه چرا اين شعرها را چاپ كرديد. روزنامه‌ها آزادتر بودند و هر چه مي‌خواستند مي‌نوشتند. شعر زبان حال مردم بود. يادم است شعري بود به اين مضمون: دل هر ذره را كه بشكافي/ آفتابي‌اش در ميان بيني! مردم اين شعر را اين‌گونه مي‌خواندند: ذره‌بين باش تا نان بيني/ آنچه ناديدني است آن بيني/ دل هر گندمي كه بشكافي/ حشراتي‌اش در ميان...

مردم با اين جور بازي‌ها و مسخره كردن‌ها خودشان را نگه مي‌داشتند وگرنه كم نبودند آدم‌هايي كه از تيفوس و گرسنگي مردند.» من 34 سال ديرتر از سيمين بهبهاني به دنيا آمده‌ام. اگر زودتر از راه مي‌رسيدم، شايد آن شب تابستاني پرستاره با شعري كه او مي‌خواند، سرنوشتم دگرگون مي‌شد. كاش زمان چين مي‌خورد، به هم مي‌ريخت و مي‌شد با آن بازي كرد. او مي‌گويد: «براي ما عشق بيشتر حالت تخيل دارد. بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم. هشتاد سالگي و عشق تصديق كن كه عجيب است/ حواي پير دگر بار گرم تعارف سيب است/... /‌اي تشنه مانده عاشق، يار است و بخت موافق / با اين شراب گوارا ديگر چه جاي شكيب است/ آدم بيا به تماشا، بس كن ز چالش و حاشا/ هشتاد ساله حوا، با بيست ساله رقيب است... .

براي سيمين بهبهاني قالب و محتوا شكل شعر را به وجود مي‌آورد. قالب شعرش غزل است. اما شكل آن غزل نيست. زيرا در زبان و محتوا تصرف مي‌كند. زبان شعرش زبان رايج زمان است. آن هم، از نوع زبان ادبي نه محاوره. البته گاه زبان محاوره نيز به كار گرفته است. شعرهاي او عاشقانه، سياسي و اجتماعي هر چه كه باشد حول‌وحوش رويدادهاي زمانه دور مي‌زند.

Shargh-article-02

او مي‌گويد: «احساس مسووليت يعني اينكه برابر هر چيزي كه مرا منقلب مي‌كند يك انقلاب و دگرگوني از خودم نشان بدهم و بتوانم به درستي آن حس خودم را براي ديگران هم تصوير كنم. بزرگ‌ترين عامل شعر هم به نظرم همين احساس است و بيان كردن آن. اين احساس اگر در من ايجاد نشود در شعر هم به وجود نخواهد آمد.»

سيمين بهبهاني در شيوه خاص خودش و با وزن‌هاي ابداعي هر موضوعي را در قالب غزل گنجانده است. بدون آنكه به اوج و اعتبار غزل آسيبي بزند. او مي‌گويد: «كتاب رستاخير را آغاز كار و شكفتن غزل خودم مي‌دانم. اولين شعر من با وزن بدون سابقه در همين رستاخيز بود و از همان كتاب به بعد اين شيوه را كه تقريبا مخصوص به خودم هست آغاز كردم: مرا هزار اميد است و هر هزار تويي/ شروع شاد و پايان انتظار تويي/ بهارها كه ز عمرم گذشت و بي‌تو گذشت/ چه بود غير خزان‌ها اگر بهار تويي؟/ دلم ز هر چه به غيراز تو بود خالي ماند/ در اين سرا تو بمان،‌اي كه ماندگار تويي/ شهاب زودگذر، لحظه‌هاي بلهوسي‌ست/ ستاره‌اي كه بخندد به شام تار تويي/ جهانيان همه گر تشنگان خون منند/ چه باك زان همه دشمن؟ كه دوستدار تويي/ دلم صراحي لبريز آرزومندي‌ست/ مرا هزار اميد است و هر هزار تويي.»

كتاب «رستاخيز» نوعي دگرديسي در فرم و محتواست. سيمين بهبهاني مي‌گويد: «بله دگرگوني هم در فرم و هم در محتوا. البته تصوير هميشه در شعر من بوده. اما اين اواخر زياد اين تصوير را در نظر نمي‌گيرم و به ساده بودن كلام مي‌پردازم. در حال حاضر دلم مي‌خواهد شعر طوري باشد كه هر وقت خوانده مي‌شود، فهميده شود. شعرهاي قديمي من با تصويرهايي كه داشتند هميشه قابل تعبير و تفسير بوده است. اما الان فقط سعي مي‌كنم كلام فصيح باشد و براي همين اگر زياد مصور نباشد، اهميتي نمي‌دهم.»

رستاخيز بود انگار. برادرم با اوركت سبزرنگي سوار بر موتور بود. پادگان‌ها يكي بعد از ديگري به دست مردم مي‌افتاد. صداي انفجار انبار مهمات پادگان نزديك خانه ما چنان هيجان و اضطرابي در دل‌ها به وجود آورده بود كه كسي را آرام و قرار نبود. برادرم كه اسلحه ژ3 بر دوش بر ترك موتور نشسته بود، جلوي پايم ترمز زد. گفت: «هان! كجا! چرا كتاب دستت گرفتي!» من و من كردم. كتاب را از دستم گرفت. گفت: «شعر مي‌خواني؟» گفتم: «نه! براي كسي مي‌برم!» گفت: ‌«كي؟» خجالت كشيدم. گفت: «پادگان‌ها را بگيريم، كار حكومت تمامه!» كتاب را ورق زد. صفحه سوم آن را كه با خودكار آبي نوشته و به كسي تقديم كرده بودم، خواند. گفت: «خجالت نمي‌كشي با اين خط مزخرف!» آنكه جلو نشسته بود، گفت: «كتاب كيه؟» برادرم گفت: «شعرهاي سيمين بهبهاني!» دوستش گفت: «حال خوشي داره اين داداشت!» برادرم كتاب را دودستي گرفت و آرام زد توي سرم. خنديد و گفت: «اشكالي نداره عشق و انقلاب هم خونه‌اند.» خنديدم. گاز داد رفت. وقتي مي‌رفت داد زد ولي خطتت را خوب كن. به صفحه سوم نگاه كردم. واقعا شعر به آن زيبايي را بدخط نوشته بودم: «درنگ مي‌كشدم، پس شتاب نور كجاست؟ / نشان منزل دل‌هاي ناصبور كجاست؟ / به پابرهنه بر دوش بسته بار اميد، خبر دهيد كه آن سرزمين دور كجاست.

سيمين بهبهاني هم دوره شاعران بزرگي چون فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، فريدون مشيري، احمد شاملو، م.آزاد، اخوان ثالث و... هر ماهه جلسات شعري به مدت 15 سال در خانه سيمين بهبهاني با حضور برخي از اين بزرگان برگزار مي‌شد. بهبهاني در اين جمع با فريدون مشيري و نادر نادرپور و م. آزاد مانوس‌تر است. او مي‌گويد: «فضاي شهري آن زمان هم سياسي بود و هم به اصطلاح هنري. بيشتر شعرها در مايه سمبليك بودند. خيلي روشن و آشكار به يك واقعه اشاره نمي‌شد. بر همين اساس به مرور زمان شب شده بود سمبل سكوت و خاموشي. آفتاب، نشانه درست شدن و باز شدن گره‌ها. كتاب چهارم من رستاخيز را اگر بخوانيد تمام شعرها از همين جنس است. اما امروز همه چيز فرق كرده. من نمي‌توانم براي كسي وظيفه يا تكليفي تعيين كنم. شعر يك احساس است. شاعر فكر مي‌كند و احساسش را مي‌‌نويسد كه مي‌شود شعر. اما خب اين نوشتن به همين آساني كه گفته مي‌شود نيست. احساس بايد پرورانده شود و انتقال آن به يكي ديگر از آن دست توانايي‌هايي است كه در هر كسي وجود ندارد. به هر حال بعضي‌ها نمي‌توانند اين كار را انجام دهند و البته اين مورد را قبول نمي‌كنند كه از انجام آن عاجزند.»

من هم دلم مي‌خواست شعري براي آن شب پرستاره تابستاني بگويم. دلم مي‌خواست شعري بگويم براي چشم‌هايش كه به زحمت و سختي روي واژه‌ها مي‌دويد كه وزن و احساس شعر را به ما منتقل كند. وقتي دقت كردم، ديدم او از روي نوشته نمي‌خواند. نوشته هست كه بهانه‌اي باشد براي خواندن. او از حفظ مي‌خواند و من اگر 34 سال زودتر به دنيا آمده بودم اكنون در سن 84سالگي، اگر زنده بودم و شاعر براي او شعري مي‌گفتم.

منبع: روزنامه شرق